top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight شهری چون بهشت




























شهری چون بهشت

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار /چه کنم حرف دگریاد نداد استادم

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم؛ می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم.

به تو می اندیشم.

ای سرپا همه خوبی!

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را، تنها تو بدان.

تو بیا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز؛

ریسمانی کن از آن موی دراز؛

تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستی تو بجوش.

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست؛

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 پ.ن:بعضی وقتا واقعا توکار خدا میمیونم...کاش امیدی بود...کاش...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام دوستای خوبم!..خوبین؟خوشین؟من که خیییلی خوبم!!زندگی این روزا پر از چیزای خوبه..البته خوب چیزا و اتفاقای بد و ناراحت کنندم کم نیستنا اما خوب چه میشه کردش؟زندگیه دیگه....بگذریم...این پست یکم باباقی پستام متفاوته یعنی یه کوچولو  جنبه ی اطلاعات عمومی داره ولی خداییش وظیفم بود به عنوان یه ایرانی بگذارم!!...اگه خواستین بخونینش!!نظر هم یادتون نره ها!!مث همیشه منتظرم!!

(پ.ن1):این 29 بهمن که توی این مطلبه گفتم روز تولد خودمم هستشا!!

(پ.ن2):از بعضی افراد مطلقا خواهش میکنم که انقدر رو اعصاب من راه نرن تا زندگی خوب و خوشی را تجربه کنیم!!

(پ.ن3):تولد عاطفه،انسیه،راضیه،پارمیداو همه ی بهمنیای دیگه به انضمام خودم رو تبریک میگم خدمت همشون!!

(پ.ن4):شاد باشید!!(این یه دستوره!!!)

                  

 

 

سپندرمذگان،روز عشق در ایران باستان!!

*اول یه نکته رو بگم اونم اینکه چه ولنتاین چه سپندرمذگان فقط مخصوص عاشق و معشوقا نیستش بلکه آدم باید این روزو به همه ی کسایی که دوست داره تبریک بگه!!(بیاین اعیاد خودمونو دوباره باهم احیاکنیم!)

کمتر کسی می داند که در ایران باستان-نه چون رومیان 3قرن پیش از میلاد-بلکه 20 قرن پیش از میلاد روزی بنام روز عشق وجود داشته است.جالب است بدانید که این روز مصادف است با 29 بهمن یعنی تنها 4روز بعد از ولنتاین فرنگی!بیاین به جای ولنتاین 4 روز دیرتر،سپندرمزگانمونو باهم جشن بگیریم!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

خدایاوحشت تنهاییم کشت...

کسی باقصه ی من آشنانیست

دراین عالم ندارم هم زبانی

به صداندوه مینالم روانیست...

شبم طی شدکسی بردرنکوبید...

به بالینم چراغی کس نیفروخت...

نیامد ماهتابم برلب بام،

دلم ازاین همه بیگانگی سوخت...

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی درساغرم نیست

نه شعرم میدهدتسکین حالم

که غیرازغم درون دفترم نیست...

بیاای مرگ جانم برلب آمد

بیادرکلبه ام شوری برانگبز

بیاشمعی به بالینم بیفروز

بیاشعری به تابوتم بیاویز...

-بیا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهاییم کشت....

 

پ.ن:چندروز پیش داشتم دفترخاطراتمو می خوندم...واقعادلم گرفت...سه تابهار روتوش نوشته بودم...سه سال پیش....دلم واسه ی همه خاطره هاتنگ شده...واقعاکه چقدرزود عمرآدم میگذره...عین باد....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم،تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تاز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا ازین پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

ازتو،ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به،که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم،از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام.این دفعه یکی از قصه های نویسنده ی معاصر،جلال آل احمد رو گذاشتم به نام سه تار.یه قسمتی از داستان رو توی ادامه مطلب گذاشتم که توصیه میکنم حتما برین و بخونین. چون داستان خیلی قشنگیه و ارزش خوندن رو داره.امیدوارم دوستش داشته باشینلبخند:

یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یخه باز و بی هوا راه می امد.
از پله های مسجد شاه به عجله پایین امد و از میان بساط خرده ریز فروش هاطس
و از لای مردمی که در میان بساط گسترده ی انان ، دنبال چیزهایی که خودشان
هم نمی دانستند ، می گشتند ، داشت به زحمت رد می شد.
سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست دیگر ، سیم های ان را می پایید که
که به دگمه ی لباس کسی یا به گوشه ی بار حمالی گیر نکند و پاره نشود.
عاقبت امروز توانسته بود به ارزوی خود برسد.دیگر احتیاج وقتی به مجلسی
می خواهد برود ، از دیگران تار بگیرد و به قیمت خون پدرشان کرایه بدهد و
تازه بار منت شان را هم بکشد...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌ پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

(حسین منزوی)

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام،سلام.خوبین؟خوشین؟ببخشید من یک کم دیر آپ کردما.واقعا شرمنده.هر وقت میخواستم آپ کنم یه موضوعی پیش میومد وسطش که باید میرفتم.حالا بگذریم!خودتون خوبین؟عید خوش گذشت؟سال نوی همتون مبارک باشه.از همینجا لپتونو می بوسم.امسال عید واقعا به من خووووووووووووش گذشت.اصلا دوست نداشتم که بعداز عید عین خلا پاشم و بیام مدر3!کلا گذشته از قبل عید که همش مامانم و کبری خانوم جاروبرقی میکشیدند و من تنو اتاقم عروسک بازی می کردم خیلی عالی بود!!کل عید رو با افسون،دخترخالم، زدیم توی سروکله ی همدیگه.تازه عید داییم ایناروهم بعداز عمری زیارت کردم.()خوب حالا تا نرفته تولد فروردینیای گلی رو که میشناسم تبریک بگم:

اول از همه داداش گل خودم علی خان،بعد مهشید جون،بعد مهسا جون،ریحانه گلم،مجتبی جون و زینب:تولدتون مبارک باشه الهی صدسال با خوبی و خوشی زنده و پاینده باشید.

خوب،حالا اول یه کتاب شاهکار معرفی کنم که بریم سراغ شعرمون:کتاب جین ایر نوشته ی شارلوت برونته که واقعا قشنگ بودومن متن کاملشو نخوندم.اما ارزش6 بار خوندنم داشت.وای ببخشید وقتم خیلی تنگه!فعلا باید این پستو تموم کنم .دوستتون دارم بیشتر از چیزی که بتونید فکرشو بکنید.نظر بدین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

امسال با همه ی خوبی ها و همه ی بدیاش عین برق گذشت.وقتی که به سال قبل همین موقع فکر میکنم کلی از دوستامو نمیشناختم حتی...خیلی چیزا رو نداشتم ولی باورم نمیشه که انقدر زود زمان گذشت.خوب بذارید یک کم از اتفاقای اخیر براتون صحبت کنم تا برسیم به سال نو....ما رو چند روز پیش بردن معاینه بهداشت...خوبه یک روز تمام کلاس خوب مسواک زده بودن...جالبه من دارم لاغر میشم(؟)

راستی علی پس فردا تیزهوشان داره،بچه ها توروخدا دعا کنین هر چی که به صلاحشه...

من فردا قراره برم تولد،یه لباس خوشمل خریدم...خیلی خوشحالم.

تا یادم نرفته تولد اسفندیایی رو که میدونم تبریک بگم:

جهانگیر،فریبا،فرناز جون،سوگل،عطیه،فرنیا جون،کمیل تولدتون مبارک باشه(اگه کسی رو یادم نیومدم ببخشید واقعا!!!)انشا... صدسال با خوبی و خوشی زندگی کنین کنار خونواده هاتون....

خوب حالا میرسیم به سال نو.(راستی اسم حیوون امسال چیه؟).امیدوارم امسال سال خوبی بشه واسه ی هممون.(البته فکر نکنم به محبت بعضی معلمای گلمون با تکلیف عید دادناشون).ولی...من قراره یه برناممو نزدیکای اردیبهشت توی کانال پی.دی.اف پخش کنه معلمم..یه حس غریبی هست که به من میگه من از فیزیک سال اول هیچی بلد نیستم،حالا راست و دروغشو دیگه نمیدونم.چقدر که بعضی چیزها مسخرست واقعا.فردا بچه های فعال بسیجیمون میخوان 2 ساعت و نیم بمونن مدرسه-کلاس اعتقادی بسیج-همون بهتر که من بسیجی فعال نیستمنیشخند.یا مثلا همین لیگ پنج نفره ای که هر سال میدیم و بعدش....(فقط لبخند میزنیم)

جدیدا احساس میکنم خیلی آدم مزخرفی شدم و واقعا به یک نوع پوچی رسیدم و بیشتر از همیشه دچار گمراهی بین کار خوب و کار بد شدم.....

خوب دیگه من برم شام بخورم.شما هم بشینین نظر بدین.فقط یادتون نره که بگین امسال،سال چه حیوونیه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام به همه ی دوستای خوب خودم.خوبین؟خوشین؟من که دیگه ایندفعه رو ترکوندم.خیلی خوبم.آخه میدونید 2 روز پیش تولدم بود و الان 3 روزه با هفت هشت تا جعبه ی کادوی تولد برمیگردم خونه.واقعا از همه ی کسایی که تولدمو بهم تبریک گفتن چه با کادو و چه بی کادو از ته دلم تشکر میکنم واقعا ممنون:

ریحانه،روژین،نوشین،آرزو،عطیه ها،شیرین،سایه،نازنین،مریم،عاطفه،سارینا،سوگل،سوده، انسیه،فاطمه،کژال،فرناز،مهرنوش،فرنیا،سروین،ساغر،پریسا،فائزه و همه ی بچه های گل مدرسمون دستتون درد نکنه واقعا نمیدونم چجوری جبران محبتاتونو بکنم.ضمنا از دو نفر دیگه هم که بهم تبریک گفتن(خودشون میدونن کین)واقعا ممنونم از ته دلم.انشا... که امسال یه تولد مشتی بگیرم از خجالت همتون درآیم.خوب دیگه درسا هم بد نیستن.خوبن.دیروز امتحان فیزیک پر شد.امسال بعد ترم اول همه ی امتحانا و پرسشا داره دونه دونه لغو میشه و هر روز هم ما کلی شورش و اعتراض میکنیم!کلا دنیای خوبی داریم.خوش می گذره.ولی نترسین.دست خالی نیومدم.باز هم با خودم یک شعر قشنگ آوردم که اسمش و پیامی در راه هستش از سهراب سپهری:

روزی

خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها،نور خواهم ریخت

و صدا خواهم درداد:ای سبدهاتان پر خواب،سیب آوردم،سیب سرخ خورشید

خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را،گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد:

آی شبنم،شبنم،شبنم

رهگذاری خواهد گفت:راستی رافشب تاریکی است،کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام،از لب ها خواهم برچید.

هر چه دیوار،از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد،بارش لبخند.

ابر را پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید،دلها را با عشق،سایه ها را با آب،شاخه ها را با باد.

و به خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها،به هوا خواهم برد

گلدانها،آب خواهم داد

.....

ببخشید شعرش خیلی طولانی شد مجبور شدم یک صفحشو ببرم.حالا اگه دوست داشتین هشت کتاب سهراب که هست.خودتون برین بخونین.راستی میخوام عکس عسل(عروسک جدیدم)رو بذارم.خیلی نازه واقعا بع اسمش میاد.وقتی گذاشتم حتما نظر بدید.راستی داشت یادم می رفت سپندرمزگان همتون هم مبارک باشه.خوب دیگه من برم یه کم قهوه تلخ ببینم.شما هم تو رو خدا نظر بدین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام.خوبین؟خوشین؟سلامتین؟من که خیللللللیییییی خوبم!این روزا خیلی روزای خوبیه.همش دارم خوش میگذرونم!اصلا زندگیم عوض شده کلا.براتون یه شعر خوشگل گذاشتم که حتما حتما حتما بخونینش البته از نصفشه ولی خوب بازم:

...

زندگی گل به توان ابدیت،

زندگی ضرب زمین در ضربان دلها،

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

هرکجا هستم،باشم،

آسمان مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر میگویند

قارچ های غربت؟

من نمیدانم که چرا

می گویند:اسب حیوان نحیبی است،کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.

چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت

....

خوب!خوشتون اومد؟امیدوارم که خوشتون اومده باشه.خوب حالا می رسیم به معرفی کتاب:

کتاب خارجی:قمارباز اثرفئودور داستایوفسکی،ترجمه ی جلال آل احمد()انتشارات ژکان.

کتاب ایرانی:رمان سهم من،نوشته ی پریچهر صنیعی،انتشاراتشم یادم نیست

معرفی مکانهای قشنگ:آبشار بیشه نزدیک خرم آباد(لرستان).واقعا محشره من خودم امسال رفتم تازه و واقعا مثل بهشت بود اصلا نمیشه گفت چه جوری.هتلم اگه هتل شاه عباسی اصفهان نرفتین برین بازم من امسال رفتم اصلا به هتلای ایران نمیخوره. فوق العادست:معماریش،نورپردازیش،اتاقاش و حیاطش خیلی معرف فرهنگ اصیل ایرانیه.

نظر سنجی این پستمم این که قشنگ ترین کتاب یا متنی که خوندید اسمش چی بوده و از کی؟حتما بگینها!.خوب دیگه امیدوارم بهترین ایام رو تو زندگیتون تجربه کنین!نظر فراموش نشه!خیلی خیلی خیلی زیاد دوستتون دارم.بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام.امیدوارم که حال همتون خوب باشه.راستش دیگه نمیخواستم از خودم بنویسم!شاید شعر،شاید داستان،نمیدونم ولی فقط تصمیم داشتم که پست قبلی آخرین پستیم باشه که تگ خودم میخوره روش!ولی نشد!ولی نامردی هم نمیکنم.اول یه شعر گذاشتم براتون و بعد از خودم گفتم!.شعری که میخوام بنویسم یه شعر نام آشنا از احمد شاملوا!که احتمالا همتون آهنگش رو شنیدید:

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

کوچه به کوچه

باغ انگوری

باغ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اون جا که شبا،پشت بیشه ها

یه پری میاد ترسون و لرزون

پاشو می ذاره تو آب چشمه

شونه میکنه موی پریشون...

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره،ته اون دره

اون جا که شبا

یکه و تنها

تک درخت بید،شاد و پر امید

می کنه به ناز،دستشو دراز

که یه ستاره

بچکه مثِ،یه چیکه بارون،

به جای میوش

نوک یه شاخه اش

بشه آویزون...

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

از توی زندون،مثِ شب پره

با خودش بیرون،می بره اونجا

که شب سیا تا دم سحر

شهیدای شهر با فانوس خون

جار می کشن تو خیابونا،سر میدونا

«-عمو یادگار!

مردِ کینه دار!

مستی یا هشیار؟

خوابی یا بیدار؟»

مست ایم و هشیار شهیدای شهر!

خواب ایم و بیدار شهیدای شهر!

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون!

از سر اون کوه،بالای دره

روی این میدون،رد میشه خندون

یه شب ماه میاد

یه شب ماه میاد...

امیدوارم که خوشتون اومذه باشه.واقعا من دیگه خسته شدم!روزی بالغ بر 4 ساعت میشینم رو تختم عین خلا و فقط به این فکر میکنم که چه جور آدمی باشم؟مسخرست.نه؟خیلی وقت بود عوض شدم سر یه جریانی 4 سال پیش خیلی تغیر کردم و الان میبینم که همه چیز عوض شده!که اون صدفی که فکر میکردم مرده دوباره زنده شده و من واقعا نمیدونم باید چی کار کنم؟یعنی میدونم ولی می ترسم که اشتباه از آب دربیاد!میدونم که تو این راه باید خیلی از کسایی که دوستشون دارم رو از دست بدم شاید برای همیشه!میدونم که باید حرف و مسخره ی خیلیا رو تحمل کنم و من خودم رو میشناسم!میدونم که حساسم!میدونم که نمیتونم!خیلی اراده میخواد این کار!انگار بخوای زیرو رو شی و من هنوز مطمئن نیستم که ارادشو داشته باشم.من طبعا آدم دیونه و اهل ریسکیم ولی این بار شاید فرصت جبران نباشه!نمیدونم...!خیلی سخته که حتی ازش حرف بزنم!دلم گرفته!آدمای زیاد و جدیدی اومدن یا شایدم برگشتن به زندگیم و من نمیدونم که چه طوری باید خیلی چیزا رو به همه ثابت کنم!نمیدونم...؟شما این وقتا جی کار میکنین؟راستش دلم گرفته بود گفتم زودتر پست بگذارم.خواهشا کمکم کنین!حداقلش اینه که نظر بزارید و همدردی کنید راستی خواستین واسه پست قبلیمم نظر بدین!مرسی واقعا ممنون!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام به همه ی دوستای گلم.خوبید؟خوشید؟وااای من چه چشم شوری دارم.تا به یکی از دوستام گفتم اینجا برف نمیاد،برف اومد.اونم یه عالمه که حتی 3 روز مدرسه تعطیل شد و من آخرش نزدیک بود اینجوری شم.نپرسید چرا؟آخه 20 بار خوردم زمین و همه ی دوستای گلمم بلانسبت شما اینجوری شدن.ولی در کل خیلی خوش گذشت!آخه یه هفته ای آرزو اینا نبودن و من رفتم پیش گوجه و ریحانه اینا نشستم و چقدرم که خندیدیم واقعا!کلا روزا خوب شده،خوش می گذره به همه.قرار شده من واسه مراسم دهه فجر مدرسه سنتور بزنم اونم آهنگ باغ مظفر(یادتونه که؟).آخی عکس بامشادو زدم یاد یکی از بچه هامون افتادم.راستی مرسی از نظرای پست قبلیتون.واقعا شرمندم کردین..حالا می رسیم به گلایی که تولدشون بهمنه از جمله خودم:ساغر جون،طلخ جان،انسیه جونم و سرآخرم خودم و بهنام خان()تولدمون مبارک باشه.ایشا... صدسال زنده باشم(چه قدر خودمو تحویل می گیرما ولی)خوب دیگه کارتون ندارم!ولی جان هر کی دوست دارید نظر بدید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

آخیش،واقعا باورم نمیشه هنوز که امتحانا تموم شده و دیگه راحت شدیم گرچه چند روز دیگه قراره کارنامه ی گندمون بالا بیاد ولی بازم با این حال من خیلی خوشحالم.بالاخره این عینکا از روی کتابا برداشته شد.اینجا با این که همه میگن خیلی سردهولی من اصلا احساس سرما نمی کنم و تازه گرمم هست.خیلیا جدیدن بهم میگن بی جنبه و سگ اخلاق و مغرور شدی.میگه فکر کرده کیه؟.دیروز به یه نتیجه ای رسیدم و اون اینکه بر خلاف الان که اصلا علی(برادر کوچکترم)رو دوست ندارم وقتی بچه بود خیلی خیلی دوستش داشتم و بهش توجه می کردم.خدایا یعنی چیزی بدتر از ارتدونسی تو دنیا هست؟واقعا دیگه از دست دندونام خسته شدم.دیروز داشتم فکر می کردم که چطوری ممکنه یه آدمه خیلی خیلی باهوش انقدر خداشو کنارش حس کنه و دوست داشته باشه که قید دانشگاه و همه چی رو بزنه و بره حوزه!.راستی یک سوال به نظر شما کدوم یکی از این دوتا خوشگل،قشنگ ترن؟یاحتما بگیدها!واای من تخت بخوابم.اونم تو اتاق علی.آخه اتاق خودم خیلی گرمه.واای خدایا من چقدر امروز خوشحالم.آخه قراره دست جمعی بریم سینما.چقدر که قراره خوش بگذره. گرچه می دونم از حالا که همه قراره مسخرم کنن.خوب دیگه حرفام ته کشید.فقط نظر یادتون نره

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام به همه ی دوستای گلم.خوبید؟خوب من که کاملا حالم گرفته شده این چند روز و با جا....تو امتحانام.ولی مهم نیست زیاد.خوب کلی امروز مطلب گذاشتم تو پستم و ازتون می خوام که همشو بخونید و آخرم نظرتونو بهم بگید.اول یه آهنگ از تیلور سوییفت که خیلی خیلی خیلی دوستش دارم.اصلا عاشقشم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.می دونم آهنگش خیلی خیلی قدیمیه ها ولی خوب:

تو کلیپ این آهنگ، پسره به Taylor Swift بهش میگه:

پسره- هی، تو هم جمعه واسه دیدن بازی میای؟

تیلر- آه، منم تو همین فکر بودم،برای چی می پرسی؟

منتظر بود که پسره بگه ، چون میخواستم باهم بیایم و بازی رو ببینیم. ولی میگه

پسره- ها!، نمیدونم، همینجوری پرسیدم!. . .آه، دختره رو دیدم. . .بعدا راجع بهش باهات حرف میزنم!


Drew looks at me, I fake a smile so he won't see

یه نگاه به من انداخت، منم یه لبخند دروغکی زدم تا نفهمه
That I want and I'm needing everything that we should be

برای اینکه نفهمه همه اون چیزایی که میخواستیم باشیم رو میخوام و نیاز دارم
I'll bet she's beautiful, that girl he talks about

شرط می بندم اون دختری که راجع بهش حرف می زنه باید خیلی خوشگل باشه
And she's got everything that I have to live without

و همه اون چیزایی که باید بدون اونا زندگی کنم رو به چنگ آورد

Drew talks to me, I laugh cause it's just so funny

باهام حرف میزد ولی من می خندیدم چون خیلی خنده دار بودن
That I can't even see anyone when he's with me

چون وقتی داره با من حرف میزنه هیچ کس دیگه ای رو نمی بینم
He says he's so in love, he's finally got it right,

بهم میگه که عاشق شده و میگه که نیمه گمشدش رو پیدا کرده
I wonder if he knows he's all I think about at night

نمیدونم که میدونه اون تنها چیزیه که شبا بهش فکر می کنم


He's the reason for the teardrops on my guitar

و اون دلیل قطرات اشکیه که رو گیتارم میریزه
The only thing that keeps me wishing on a wishing star

و تنها آرزوییه که شبها از ستاره ها میخوام
He's the song in the car I keep singing, don't know why I do

نمیدونم چرا ولی اون تنها آهنگیه که تو ماشین میخونمش

Drew walks by me, can he tell that I can't breathe?

آیا میفهمه که نفسم بند میاد وقتی از پیشم رد میشه
And there he goes, so perfectly,
The kind of flawless I wish I could be

و هرجا که میره آرزوم اینه که اونجا باشم

She'd better hold him tight, give him all her love

اون دختر بهتره محکم در آغوشش بگیره و بهش عشق بورزه
Look in those beautiful eyes and know she's lucky cause

تو چشماش نگاه می کنه و میدونه که خیلی خو شانسه چون

He's the reason for the teardrops on my guitar

و اون دلیل قطرات اشکیه که رو گیتارم میریزه
The only thing that keeps me wishing on a wishing star

و تنها آرزوییه که شبها از ستاره ها میخوام
He's the song in the car I keep singing, don't know why I do

نمیدونم چرا ولی اون تنها آهنگیه که تو ماشین میخونمش

So I drive home alone, as I turn out the light

خب، تنها به طرف خونه میرونم، در حالی که چراغو خاموش می کنم
I'll put his picture down and maybe
Get some sleep tonight


عکسشو رو میز می خوابونم تا شاید امشب خوابم ببره


He's the reason for the teardrops on my guitar

و اون دلیل قطرات اشکیه که رو گیتارم میریزه
The only one who's got enough of me to break my heart

کسی که به اندازه کافی قلبمو شکسته

He's the song in the car I keep singing, don't know why I do

نمیدونم چرا ولی اون تنها آهنگیه که تو ماشین میخونمش
He's the time taken up, but there's never enough

به اندازه کافی براش وقت گذاشتم اما هیچ وقت کافی نبوده
And he's all that I need to fall into..

و اون تنها چیزیه که میخوام در آغوشش باشم

Drew looks at me, I fake a smile so he won't see.

یه نگاه به من انداخت، منم یه لبخند دروغکی زدم تا نفهمه

 

 

 

حالا می رسیم به بخش تولد.خوب مهرناز جون،موزی جان،سوده جون،ثمیه جونو هر کس دیگه ای از آشنایان که تولدش دیه و من یادم نمیاد،تولدتون مبارک باشه.خیلی خیلی دوستتون دارم.

 

خوب معرفی کتابم:کتاب رویای بابک رو اگه تا حالا نخوندید بخونید،خودم نخوندم ولی خیلیا تعریف کردن.

نظرسنجی این پستم:قشنگ ترین اسم دختر و پسری که تا به حال شنیدید چی بوده؟و همین طور اگه با این اسم متولد نمی شدید به جز اسم خودتون دوست داشتید اسمتون چی باشه؟لطفا به هر دو تاش جواب بدید.شب بخیر فعلا(البته الان روزه ولی من خیلی خوابم میاد)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم دنیا چقدر کوچکه.آدم بعضی وقتا واقعا دلش می گیره ولی هر کی واسه خودش یه دردی داره بالاخره.من قبلا خیلی عصبانی بودم و زود با همه دعوا می کردم.حالا زودرنجم شدم و حساس.دیگه ببین چی میشه.همش کف اتاقم مشغول گریه کردن ولوام.امروز اولین امتحان ترممو دادم.تقریبا گند زدم.تا حالا نیم نمره غلط دارم.خوب خیلی منحرف شدیم.بریم سر بحث اصلی.مثلا من و ریحانه همیشه باهام دعوا می کنیم خیلی هم بد دعوا می کنیم.ولی بعدش بطور خودکار آتش بس می شه.ولش کن حالا.موضوع جالب تری دارم امروز واسه مطرح کردن.

جن چیه؟خیلی جالبه.من اصلا به جن اعتقاد نداشتم تا یه روز تو مدرسه راجع بهش کلی حرف زدیم و داستان تعریف کردیم.از بعد از اون شب من حسابی به جن اعتقاد پیدا کردم و الانم کلی کلی ازش می ترسم.معمولا تمام ترسای من همینجوری شروع می شن.جن،سگ،گربه و....از هیچ کدوم  اولاش نمی ترسیدم.

خلاصه.خیلی دوست دارم نظرتونو راجع به پستم مخصوصا این که به جن اعتقاد دارین یا نه بدونم..

یه چیز دیگه.حتما حتما حتما نظر بدید.هم واسه این پست.هم پست قبلیم.مرسی که به یادم هستین و همیشه نظر می دید.خیلی خیلی دوستون دارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

بعد از یه مدت طولانی سلام. انقدر نیومدم که آدرس وب خودمو یادم نمیاد دیگه. اونم من چه موقعی اومدم.درست وقتی که همه مشغول خرخونی واسه امتحان دینین..اونوقت من عین این سرخوشا بعد از عمری اومدم نت..از صبح دیروز تو مسنجر پرنده یعنی ها پر نمی زنه اصلا این چراغای آفلاین هیچ تغیری نمی کنن..

 

نمی دونم چرا چند وقتیه کلا حالم گرفتست.آخه هر کیو دیدم بهم میگه صدف من اولش از تو خیلی بدم می اومد.خیلی جو بودی.تازه دلیل و برهانم میارن..ولی چه میشه کرد؟؟ خدایا انقدر بدم میاد از اینایی که تقی به توقی میخوره یا می زنن زیر گریه یا میرن سراغ سیگار.اونم نه یکی.نه دوتا بلکه..

 یه دختره اومده مدرسمون.خیلی شیرینه.بهش میگیم گوجه.عین گوجه فرنگی می مونه.اصلا مو نمی زنه باهاش.

دیروز من آشپز شدم.خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

قراره با یکی از دوستام واسه اون یکی دوستم کادو پست کنیم.فکرشو بکن.

میگن خیلی گرون شده.همه می نالن.البته من که هیچ وقت تو باغ نبودم

امسال به طور داوطلبانه تست سرود شرکت نکردمخدایا چی میشد منم صدا داشتم؟؟

المپیاد بسیجمو فوق العاده دادم.از شصت تا سوال با احتساب نمره منفی 5 تا درست زدم.آفرین به خودمهمین فردا پس فرداست که از طرف سازمان ملی نخبگان بیان باهام مصاحبه.رمز موفقیت ازم بگیرن

 

اینم هر اتفاقی که از اول سال افتاده.منتظر نظراتون هستم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

لبخندسلام به همه ی دوستای خوبم.آپ کردم ولی راستش حوصله ی وبلاگم رو اصلا نداشتمناراحتولی حالا نیومدم که برم.(به قول دوستان)این دفعه شعری از نیما رو گذاشتم که امیدوارم لذت دنیا رو توش ببرید:          

میتراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند،خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح میخواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی

که به جان کاشتمش

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند!

دستها میسایم

تا دری بگشایم

بر عبث میپایم

که ز در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها،کوله بارش بر دوش

دست اوبر در میگوید با خود

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.

نظر بدید خواهشالبخندلبخندلبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر،با آن پوستین سرد نمناکش.

باغ بی برگی،

شب و روز تنهاست.

با سکوت پاک و غمناکش.

ساز او باران،سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعه ی زر تار و پودش باد

گو بروید،یا نروید،هر چه در هر جا که خواهد،یا نمیخواهد،

باغبان و رهگذری نیست.

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست.

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها،پاییز

+قبل از هر چیز شروع سال تحصیلی و فصل زیبای پاییزو تبریک میگم خدمت همه ی دوستان و از الطافشون تو پست قبلی ممنونم و میخوام بازم منو با نظراشون شرمنده کننچشمک

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

با سلام خدمت همه ی دوستای گلم و پوزش بابت تاخیر طولانیم و تشکر بابت دعاهاتون و عرض اینکه حاجت روا شدم و تبریک سال جدید تحصیلی یا شایدم تسلیت اون و هزار حرف نگفته ی دیگه این بار باید بگم که دست پر اومدم.پست اولم یه غزل نسبتا معروف از حافظه که تو کتاب ادبیات امسالمون ذکر شده و باید خبر بدم که پست بعدیمم یه متن اجتمعی سیاسیه  به انضمام مقاله ای از پائولوی عزیزم.خوب دیگه وقتتونو نمیگیرم امیدوارم با این غزل حسابی حال کنید:

  گفتم غم تو دارم،گفتا غمت سر آید                  گفتم که ماه من شو،گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز                        گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم                        گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد                     گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد                 گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت              گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد                  گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد       گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

پائلو کوئلیو،نویسنده ی محبوبم،در کتاب مثل رودخانه روان چند حکایت جالب و شنیدنی آورده است که عنوان این پتس نام یکی از همین حکایات است.حکایت این گونه بیان شده است:

مهمانی از مراکش می آید و داستان عجیبی از تصور بعضی از قبایل بدوی درباره ی نخستین گناه برایم می گوید:حوا در باغ عدت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:"این سیب را بخور."

حوا که درسش را درتس آموخته بود،قبول نکرد.مار اصرار کرد:این سیب را بخور چون باید برای شوهرت زیباتر بشوی.

حوا پاسخ داد:"نیازی ندارم.او که جز من کسی را ندارد"

مار خندید:"البته که دارد."

حوا باور نکرد.مار او را به بالای یک تپه،کنار چاهی برد."آن پائین است.آدم او را آنجا مخفیکرده است."

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب زن زیبائی را در آب دید.بعد سیبی ار که مار به او پیشنهاد میکرد،خورد.

همان قبیله ی مراکشی معتقد است که هر کس به بازتاب چهره ی خود در آب بنگرد و نترسد،حتما به بهشت باز خواهد گشت.

این به نظرم حکایت جالبی بود که آوردمش.خیلی خوشحال میشم نظرتونو در رابطه باهاش بدونم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

روی سکوت شبرنگ کوچه خطی سبز به وسعت تنهایی بیکرانم و به امتداد نگاه خسته و تکیده ام و به گرمای آغوش وسیعت میکشم شاید که این یخ های شرم آگین افسردگیم ذوب شوند در بیکران نگاهت.لیکن جغد شوم زندگیم هنوز روی آن شاخه نزدیک چینه هایم مخواند و مرا به سراشیبی حدود مرگم سوق می دهد.باکم نیست که زنجیرم پارگی را بر زنگ زدن می پسندد لیکن نمیخواهم در ور نمناکم قطره ای باشم در این سیاهچال سرد و نمور.نمیخواهم در اخرین لحظه دور از تو دربند جسم بی رحم خود باشم و مجال دهم تا روح روشنم را حتی در واپسین دم به گودال تهی تیرگی فراخواند.نمیگویم بمان نه لیک مرا ببر نه به نزدیک خود نه به نزدیک ماه نه در کوچه های مجاز دوستی و نه بر بلندای اسب سپید و نجیب خیال. مرا تنها به گوشه ای ببر همجوار این آبی خموش که همدرد من است.مرا ببر همجوار این شنهای سوزان تاآن گاه که قالب تهی تن را بر گدازه های سوزاننده ی بی مهریت می گذارم آزادگی را بیاموزم و انسانیت را و آن وهله که برمیخیزم رها باشم و آن هم پیشکش تو.شاید تنها نیاز من تنها دعایی که شبها به درگاه آن آرزوی خیالیم میخوانم همین باشد:واحه ای در لحظه که بازیابم آن عزت پرلذتی را که سالهاست در بهای گزاف این اسیری پرداخته ام به باد تا همراه و همگام خود براند به سوی شهری که هرگز ندیده ام.باز هم خفاش ها و جغدها.هوهوی جنگل مرا خصمانه میراند بی ماوایی و کوه ها سنگر میگیرند که مبادا طاعون جنونم به جلگه ی سرسبز آرامششان لطمه زند و انسانها مرا میخوانند ومن در گریز از آنان که دعوت آنان به صداقت دعوت مرداب است وبا همان روشنی.پس چه اطمینان به مطلع آفتاب که در این مرداب که رنگ و فریاد سکوت آگین مرگ آن را سخت در آغوش میفشارد؛سر بدر می آورد و خداوندا تو چه میدانی از اینها که حتی خورشید هم نیمروزی بیش در میانشان نمیپاید من معجزه نمیخواهم بلکه طالب معامله ام.پاهایم را بگیر.موهایم را بگیر.چشمانم را بگیر و حتی این سنگ آزرده ی سینه ام مال تو تنها 2 بال به من ببخش تا به تو ملحق گردم ای روشن بی انتها که تو مطلقی و واحد چون کاملی و حتی ذره ای از تو کفایت نمیکند این گرگان حریص را کفایت نمیکند من را و کفایت نمیکند او را پس خدایا حال که نمیتوانی وجودت را نثارم کنی چون نشاید که من دارایی به ان عظمت داشته باشم تا در این مرداب پوسیده تنها پروانه ای شوم در جستجوی بی انجام گل انسانیت پس من خود را به تو میدهم.خدایا قسم به انواری که هیچگاه سیاهچال وجودم را روشن ننمود و قسم به طنین قهقهه ای که هیچگاه گوشهایم را لمس نکرد و قسم به دستانی که هیچگاه دستم را نگرفت صبرم تمام است این کاسه دیگر ترک برداشته دیگر تاب آزمایش ندارد و به روح پاکت و به وجود نازنینت که اگر این کاسه بریزد چه آبها که زمین را فرا نمیگیرد وچه دردها که همچو باران بر سر مردم نزول نمی یابد.مرا ببر.قسم به دریاها مرا ببر....

+این اولین کار رسمی خودمه و طبیعیه که خوشحال بشم نظرتونو بدونم در موردش قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

خیلی وقته هوس کردم این شعرو بذارم تا اینکه امروز دیگه طاقت نیاوردم و گذاشتمش. امیدوارم لذت ببرید من که به شخصه عاشق این قسمت از این شعر سهرابم.ادامشم تو ادامه مطلبه.فقط نظر یادتون نره.

هر کجا هستم،باشم،

آسمان مال من است.

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می گویند

قارچ های غربت


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٩ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

سلام به همه ی شما دوستای گلم و البته یه سلام مخصوصم به یاسی عزیزم که این پست مخصوص اونه.بخاطر همین واقعا از همتون میخوام که تو این پست حتما نظر بدید و حداقل تولدشو بهش تبریک بگید.من از طرف خودم یه تولدت مبارکهوراو یه عالمه بوس و لاو بهت تقدیم میکنم یاسی جون.امیدوارم صد سال به این سالا زنده باشی و پاینده.ماچماچماچقلبقلبقلب.دوست دارم خجالتچشمکالبته کادوی اصلی من تو ادامه مطلبه که اگه روش کلیک کنین همه میتونن ببیننش.و البته اینجا لازمه که از وبلاگ های حرف های یک جوون و همینطور خط خطی های دلم برای یاری رسوندن توی عکسا یه تشکر ویژه کنم.

                                      


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

من شاید نه نویسنده باشم و نه شاعر و نه حتی سخنگو که بتونم قشنگ و دلفریب صحبت کنم ولی همه ی ما ادما گاهی دلمون از خیلی چیزا میگیره:از بدبختیامون، اسمشو نذاریم بدبختی از تقدیرمون،از سنگدلی آدما،از بارش بارون وقتی که افسرده ایم،از اینکه بغض تو گلومون حبس بشه و نتو نیم هق هق کنیم و حتی از گردم تر شدن هوا.ما همیشه خودخواه بودیم و بدون دونستن هیچ چیز عالم و آدم رو متهم کردیم:خانوادمون،دوستامون و حتی خدامونو.هیچ وقت از دیدن یه درخت اقاقیا با شکوفه های سبز و سفید تو باغچه ی خونمون بیشتر از خریدن یه ماشین حدید خوشحال نشدیم و اونوقته که دنیا رو به این جهنمی تبدیل کردیمو که حتی برای خودمونم نا مانوسه.زیبایی زمانی گسترش پیدا میکنه که دوسش داشته باشی و حالا با تموم بی مهریای ما زیباییا دارن کم کمک نابود میشن.حتی به بارونمون به قشنگترین معبر تجلی احساس آدمی هم رحم نکردیم و اونو تلدیل به وسیله ای کردیم واسه از بین رفتن دل شیشه ای ماهیا واسه نابودی درختامون وحتی وسه مرگ خودمون.بعضی وقتا دلم از خودمون میگیره.واقعا ما چی هستیم؟

 

                                       

پی نوشت:تمام مردم شهر به بیرون شهر رفته و برای بارش باران دعا کردند غافل از اینکه خدایا پسر بچه ای هست که چکمه هایش سوراخ است!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

چه کسی میگوید که گرانیست اینجا؟

دوره ی ارزانیست

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکه ی نان

و چه تخفیف بزرگی خوردست،قسمت هر انسان...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات ()

قایقی خوهم ساخت!

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند

نه به آبیها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در ان تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند:

دور باید شد،دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک شاخه ی انگور نبود

هیچ آیینه تالاری،سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی،مشعلی را ننمود.

دور باید شد،دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است،که به فواره ی هوش بشری می نگرد

دست هر کودک ده ساله ی شهر،شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله،به یک خواب لطیف

خاک،موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهراست!

قایقی باید ساخت

 (سهراب سپهری)

پ.ن:ببخشید از اینکه طولانی شد،دلم نیومد ببرمش.راستی نظر هم یادتون نره حتما!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام،مستم

باز می لرزد دلم،دستم

های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

و نپریشی صفای زلفکم را دست

لحظه دیدار نزدیک است...

(مهدی اخوان ثالث)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

 

                        

از آرمان زندگی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٤ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

            

از پنجره

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()

چشمان من در نگاه او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آه از آن صفای خدایی بر زبان دل

اشکی از آن نگاه،نخستین گواه ما

ناگاه عشق کهنه سر از سینه بر کشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگ دل گذاشت

آهی کشید از حسرت که این منم

باز آن لهیب عشق و همان شور و اشتیاق

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود....

فریدون مشیری

نظر بدهیدماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط ɟɐpɐs نظرات ()


Design By : Pichak